این چند روز
22 رفتن به خونه ی مادر جون و گفتن اولین کلمه ی نامفهوم ترکیبی...
23 رفتن به جشن ولیمه ی دختر عمه م مریم، بعد از این جشن دنبال ماشین عروس رفتیم و دخترعمه م رفت خونه ی خودش...
24 رفتیم جشن جهاز دیدن عروس عمه م، شبش رفتیم پیتزا خوردیم که شما ماشاالله حسابی شیطنت کردی، برگشتنی وقتی دادمت بغل بابا اولین بار تو خواب خیلی نانازی حرف زدی...
26 رفتیم خرید خاله مریم، و این اولین باری بود که من و شما 10ساعت و نیم همدیگر و ندیدیم، خیلی دلم میخواست ببرمت گفتم هوا گرم و آلودست تو بازار اذیت میشی... وقتی برگشتم دیگه طاقت لحظه ای دوری ازت نداشتم...
اینم عکسهای باغ جشن 23 شهریور...

قبل از ورود مهمانها دایی هادی بردت بازیت داد


بابا جون مهدی داره با حیات وحش آشنات می کنه


بغل بابامحسن و در کنار دایی علی

اینجا هم تو آلاچیق نشستی

و اینم عکس دسته جمعی

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


این چند روز
